من گم شدهام باز، ز من باز مپرسید
از خانهی آن عشوهگر ناز مپرسید!!
من گم شدهام، گم شدهای سخت پریشان
یاران ز من گم شده این باز مپرسید!
من هیچ ندانم، چه بگویم به شما باز؟!
اینقدر ز من باز ز آن راز مپرسید
من خستهام از نالهی آدم به نیستان!
چیزی زنی و نالهی آن ساز مپرسید
خو کردهام اینجا به اسارت من تنها
یاران چه کنم تا که ز پرواز مپرسید؟!
من غرقِ سکوتم ز سحر تا به قیامت!
از حنجرهام هیچ ز آواز مپرسید!
تازه شده این اشک به چشمانِ تَرم خشک
پس هیچ ز آن نقطهی آغاز مپرسید
اُفتاد به دل عکس رُخ یار در آغوش
از قیمتِ آن لحظهی ممتاز مپرسید
در این شبِ «فانی» من و شیرین دهنی ناز
امشب ز من از لذتِ یک گاز مپرسید!
شعر از مجموعهی لذت یک گاز ؛ بابک اسماعیلی دهنهسری (ب.الف.فانی)
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاوراما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم .
استاد گفت: عشق یعنی همین

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد به سخن آمد که:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .
استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین...
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد
این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد
تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد
مرد شدیدا منقلب شد
ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد
پس تصور کنید ما تا چه حدی میتوانیم عاشق شویم

خداوندا بده مرگم
به سوي خود صدايم كن
بسوزان جسم و جانم را
از اين دنيا رهايم كن
در اين دنيا براي من
توان زيستن نيست
هراسم من از آن روزي
كه گويم هيچ خدايي نيست
اگر خواهي كه مجنونت بمانم
ويا اينكه هميشه
خداي خود بدانم
به سوي خود صدايم كن
از اين دنيا رهايم كن
صادق رضایی
من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من
روي معبر ها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذر ها
«خانهی دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخهی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است.
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر میآرد،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فوارهی جاوید اساطیر زمین میمانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانهی نور
و از او میپرسی
خانهی دوست کجاست.»
سهراب سپهری

دنیا دو روز است:
یک روز با تو و یک روز علیه تو
روزی که با توست مغرور مباش
روزی که علیه توست صبور باش
هر دو روز پایان پذیر است...!
سلام به همه دوستای خوبم
مخصوصا لیلا جونم![]()
دیر شد ولی ببخش
تولدت مبارک گلم![]()
انشالله که جشن تولد ۱۰۰ سالگیتو با نوه هات دست به یکی کنیم برات بگیریم![]()
امیدوارم به همه آرزوهای زیبات برسی لبت خندون و دلت شاد باشه عزیزم![]()
![]()
گر روزی ندانسته به احساس تو خندیدم
ویا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم
اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی
اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی
اگر تو مهربان بودی و من نا مهربان بودم
برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم
گناهم را ببخش


غنچه از خواب پرید خار خندید و به او گفت سلام و جوابی نشنید .
خار رنجید و لی هیچ نگفت .
ساعتی چند گذشت ...
غنچه زیبا شده بود دست بی رحمی آمد نزدیک که بچیند گل را
گل ز وحشت پژمرد ـ خار در دست خلید
و گل از مرگ رهید.
صبح خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت:
ســــــــــــلام

اشک ها هم دیگر آرام بخش قلب خسته ام نیست
غمگین تر از آنم که باران یارایم باشد
و تنها تر از آنکه چشمهایم همراهم شوند
خدای بزرگ با این دل کوچکم
تنهایم مگذار
پناهم باش
قلب من نای این سنگینی را ندارد
کمکم کن
پروردگار من

دل دريائي من
ساحل عشق تو را
غرق تمناي كسي خواهد كرد
و تو از باغچه حوصله ام
گل تنهائي را
خواهي چيد
اگر از
كلبه سادگيت
كلبه كوچك دلدادگيت
رو به نگاه نگران دل من
پنجره اي باز كني
ميهمان نفس پنجره ها خواهم شد
و به زيبائي تو رنگ دگر خواهم داد
خوب که فکر می کنم می بینم به خيلی از آرزوهايم نرسيده ام ...!
يا فراموششان کرده ام!
يا با آنها کنار آمده ام...![]()
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه ...
از رود ...
از موج ...
پرم از سایه ی برگی در آب
چه درونم تنهاست !!!
« سهراب سپهری »
در مطب باز شد و یک زن چاق و چله با یک مرد کوتاه قد لاغر اندام که سر تا پاش باند پیچی شده و مجروح بود داخل شدند . دکتر پس از معاینه ی مرد پرسید :
ــ چرا این طوری شدی ؟
مرد گفت :
ــ دیشب نصف شب دزدی به خانه ی ما آمد و زنم پس از این که کتک مفصلی به او زد از خانه بیرونش کرد .
دکتر گفت :
ــ خوب . این موضوع چه ربطی به شما دارد ؟
مرد جواب داد :
ــ آخه زنم چیزی دم دستش نبود دزده را با من کتک زد!
حالتون خوبه؟
دلم براتون تنگ شده بود .خیلــــــــــــــــــــــــی![]()
شروع پر ماجرایی داشتم امسال بعضی حرفا را به جا زدم و بردم
بعضی حرفا را دیر زدم داشتم می مردم![]()
نمیدونم چرا خدا با من شوخیش گرفته !!!
امیدوارم تو این چند روزی که ازتون بی خبر بودم بهتون خوش گذشته باشه
راستی ۱۳به در خوش گذشت؟ حتما خوش گذشته چون تولد من بود
میخواستم واسه خودم تولد بگیرم تو وبلاگم که سیستمم ترکید
خدا را شکر خودم سالمم .
تولدم مبارک و دوستون دارم
براتون دعا میکنم شما هم برام دعا کنین![]()
![]()
بنا به پاره ای از مسائل تولدم را فردا میگیرم سرتون میگیره تشریف بیارین خوشحال میشم![]()
سلام
دیشب رفتین آتیش بازی؟ من که نرفتم . یعنی یه ذره رفتم زود برگشتم
تو خونه بحث فال گوش بود مامان گفت نیت کن برو تو خیابون . ببین اولین حرفی که به گوشت میرسه چیه از روش برداشت کن واسه همون نیتت.![]()
با خواهرم مثل ...ها را افتادیم تو خیابون نیت کردیم و ساکت شدیم چون مامانم گفت بعد از نیت کردن نباید حرف بزنین تا به اولین صحبت برسین...
این جای داستان خیلی سخت بود چون خیلی خیلی سخته برام ساکت باشم همیشه دارم حرف میزنم هیچ کسم نباشه با خودم صحبت میکنم... مشورت میکنم...درد دل میکنم....
خوب برگردیم به دیشب...
رفتیم و رفتیم تا به ۴ راه رسیدیم حواسا جمع گوشا تیز... موتور سوارا نعره میکشیدن زوزه میکشیدن انواع صداهایی که به صدای آدمیزاد هیچ شباهتی نداشت از خودشون در اوردن... بالاخرا انتظار تموم شد به اولین مکالمه ی دو آقا رسیدیم...
اولی: مردیشورشونا(مرده شور) ببرن احمقای بی جنبه ی ....
خطاب به همون موتور سوارا!!!
دومی: به هر کدوم باید یکی استخوان بدن(بدهند) تا در دهانشونا ببندن و صداشون در نیاد
اولی:حیف استخوان![]()
منم جواب خودمو گرفته نگرفته زنگ زدم خونه سریع یکی بیاد دنبالم![]()
![]()
ولی هر رقمی خواستم ربطش بدم دیدم اصلا و ابدا امکان نداره. پس بی خیال فال گوش وایسادن
سال بعد میرم قاشق زنی![]()
راستی یکی از ماهی هام مرد روحش شاد و یادش گرامی باد![]()
